صلح حدیبیه

از ویکی‌وحدت، دانشنامۀ مجازی
پرش به ناوبری پرش به جستجو
صلح حدیبیه
نام صلح حدیبیه
زمان سال ششم هجری
سوره قرآنی سوره فتح
نامهای دیگر بیعت رضوان • بیعت شجره
مدت پیمان 10 سال

صلح حُدَیبیه پیمان صلحی است که در منطقه حدیبیه در سال ششم هجری بین حضرت محمد (ص) و مشرکان مکه امضا شد و در سوره فتح از آن به عنوان فتح المبین یاد شده است. این پیمان در سال ۶۲۸ پس از میلاد برابر با ذی القعده ۶ هجری بسته شد. مسلمانان که برای به جا آوردن مناسک حج رهسپار مکه شده بودند با ممانعت مشرکین قریش مواجه شدند، پیامبر(ص) تصمیم گرفت شخصی را به سوی قریش بفرستد تا مذاکره کند، ابتدا عمر بن خطاب را برگزید. ولی وی از رفتن ابا کرده و عثمان را پیشنهاد کرد، پس از عزیمت عثمان و شایعه خبر قتل وی، پیامبر(ص) مسلمانان را به پیمانی معروف به بیعت رضوان فراخواند. پس از مذاکراتی بین طرفین، سرانجام پیمان صلح حدیبیه بسته شد که بر اساس آن صلحی ده ساله بین طرفین برقرار شد و مسلمانان آن سال به مدینه بازگشتند تا سال بعد برای انجام عمره وارد مکه شوند.

مکان و زمان صلح حدیبیه

به نوشته یاقوت حموی، حدیبیه ـ که اهل حجاز آن را به تشدید (حدیبیّه) و عراقیان به تخفیف یاء می‌خوانند ـ نام قریه‌ای در یک منزلی مکه و نُه منزلی مدینه است. [۱] به گفته وی، قسمتی از آن داخل حرم و قسمت دیگر خارج از حرم قرار دارد و نام آن برگرفته از اسم چاه حدیبیه یا درختی به نام حَدْباء است که در آن ناحیه قرار داشتند. [۲]

به روایت ابن اسحاق: رسول خدا(ص) پس از غزوه بنى مصطلق، ماه رمضان و شوّال را در مدینه بود و در ماه ذى‌ قعده به قصد عمره بى ‌آن که جنگى در نظر داشته باشد آهنگ مکه کرد. واقدی تاریخ حرکت رسول خدا(ص) را رمضان سال ششم می داند. [۳]

حرکت به سوی حدیبیه

رسول خدا (ص) در خواب دیدند که وارد خانه کعبه شد و سر خود را تراشید و کلید خانه را گرفت و همراه کسان دیگرى که به عرفات مى‌رفتند به عرفات رفت و وقوف فرمود. پیامبر (ص) اصحاب را براى انجام عمره دعوت فرمود و ایشان هم شتابان آماده خروج شدند. [۴]

آن حضرت دستور داد که تنها با یک شمشیر غلاف شده حرکت کرده و از برداشتن هر نوع سلاح دیگر خوددارى کنند. این بدان دلیل بود که بر همه اعراب و نیز قریش ثابت شود رسول خدا (ص) تنها قصد انجام عمره داشته و به هیچ روى سر جنگ ندارد. سعد بن عباده و عمر بن خطّاب از آن حضرت خواستند تا احتیاطاً سلاح بردارند تا اگر دشمن دست به اقدامى زد آماده باشند. عمر به پیامبر (ص) عرض کرد: در حالى که از ابوسفیان مى ‌ترسیم، آیا صحیح است که آلات و ابزار جنگى با خود برنداریم؟ پیامبر (ص) فرمودند: مهم نیست و به هر حال من دوست نمى ‌دارم که در حال تشرف براى عمره، با خود اسلحه حمل کنم. [۵]

پیامبر (ص)، ابن امّ مکتوم (یا نمیلة بن عبداللّه لیثى‌) را در مدینه جانشین خود فرمود و روز دوشنبه اول ماه ذیقعده از مدینه بیرون آمدند. آن حضرت در خانه خود غسل فرمود، از در خانه بر قصواء ناقه خود سوار شدند و مسلمانان هم بیرون آمدند. هنگام ظهر در ذى‌الحلیفه نماز گزاردند، و دستور فرمودند تا شترها و گاوهاى قربانى را آوردند و بر آنها جل انداختند و سپس شخصا شانه برخى از آنها را خراش مختصرى دادند که مشخص باشد.

صلح حدیبیه در چه سالی بود

غزوه حدیبیه از حوادث مهم تاریخ اسلام است که در سال ششم هجرت [۶] اتفاق افتاده و به انعقاد صلح‌نامه ای میان مسلمانان و مشرکان مکه انجامید. رسول خدا (ص) در ذی القعده آن سال تصمیم به انجام عمره گرفت و همه مسلمانان و حتی غیر مسلمانان را بر انجام عمره تشویق می‌کرد. پیامبر(ص) خود به خانه رفت، غسل کرد، دو لباس پوشید و بر ناقه خود، با نام «قصواء» سوار شد و بیرون آمد. آن روز دوشنبه [۷] اول ماه ذیقعده بود. [۸]

دلایل قریش برای صلح با مسلمانان

از جلمه دلایل این صلح می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:

خستگی قریش

قریش در طول این سال‌ها توان جنگی خود را از دست داده بود و بسیاری از سران و مردان آن کشته شده بودند، در حالی که روز به روز به تعداد مسلمانان افزوده می شد و توان آنها بالا می‌رفت.

متمدن تر بودن قریش نسبت به سایر قبایل

قریش همانند بدویان بیابانى نبود که تنها در اندیشه جنگ باشد، بلکه مى ‌توانست به صلح نیز بیندیشد.

در خطر بودن اقتصاد قریش

اگر قرار باشد جنگى بى‌ حاصل برپا شود، آن هم با همه تبعات سخت آن، یکى از این تبعات، قطع راه تجارتى قریش است، چه بهتر که درباره صلح نیز فکرى شود.

به هر روى سران قریش تا این اندازه پختگى سیاسى داشتند که بفهمند جنگ با مسلمانان آن هم با هدف براندازى، دیگر از توان آنان خارج شده است.

زمانى که بُدَیل بن ورقاء به حدیبیه آمد، پیامبر (ص) فرمودند: قریش قومى هستند که از جنگ ضرر و زیان دیده و جنگ آنان را به ستوه آورده است. [۹] اعتقاد رسول خدا (ص) چنین بود که قریش با توجه به شکستى که در احزاب متحمل شده و به علاوه همه تجربه ‌هاى گذشته، در طى قریب بیست سال از آغاز بعثت، فکر حمله به اسلام را از سر بیرون کرده.

سهیل بن عمرو نیز در مذاکرات خود گفت که جنگ خواسته فرومایگان ماست و علاقه ‌اى بدان نداریم. [۱۰]

بیعت رضوان

در این بین ماجراهایی پیش آمد که باعث شد خداوند دستور تجدید پیمان با پیامبر ص را صادر نماید. به گفته واقدی مسلمانان در دو نوبت از مشرکان اسیر گرفتند:

قریش شبی پنجاه پیاده را به سرپرستى مکرز بن حفص فرستاده بودند که در اطراف لشکرگاه رسول خدا بگردند، به امید اینکه بتوانند کسى را بگیرند یا شبیخون بزنند. اصحاب رسول خدا(ص) آنها را گرفتند، و به حضور پیامبر (ص) آوردند.

جمعى از قریش حرکت کردند و نزدیک سپاه پیامبر (ص) آمدند و شروع به تیراندازى و پرتاب سنگ کردند. مسلمانان در آنجا هم گروهى دیگر از مشرکان را اسیر گرفتند. [۱۱]

به درازا کشیدن ماجراى عثمان، همراه با رسیدن برخى اخبار نگران کننده درباره‌ مهاجرانى که به داخل شهر رفته بودند و اصرار قریش در جلوگیرى از ورود مسلمانان، ضرورت یک بیعت همگانى را فراهم کرد. این بیعت را بیعت رضوان و نیز بیعت شجره نامیده ‌اند. زیرا رسول خدا (ص) زیر درختى با مردم بیعت کردند، درختى که تا سالها حاجیان در کنار آن نماز مى گزاردند. [۱۲]

عنوان رضوان از آیه ‌اى که در این باره نازل شد، گرفته شده است. این بیعت در ارتباط با شرایط خاصى بود که در آن لحظه پیش آمده و بنابر این موضوع آن امر جهاد بود. مسلمانان بایستى بر اصل پایدارى و مقاومت و جهاد با رسول خدا(ص) بیعت مى ‌کردند. درباره مضمون آنچه بر سر آن بیعت شد، اختلافى در نقل ها به چشم م ى‌خورد. عمدتاً دو چیز نقل شده:

مسلمانان بیعت کردند که در صورت جنگ از صحنه نبرد نگریزند: «بایعْناه على ان لا نَفِرّ». تا سرحد مرگ بایستند و بجنگند: «بایعَهُم عَلَى الْمُوْت».

پس از بیعت که رودرروى شمارى از مشرکان نیز صورت گرفت و آنان را به صلح تشویق کرد، حویطب بن عبدالعزّى، و سهیل بن عمرو، و مکرز بن حفص پیش قریش برگشتند و به آنها خبر دادند که چگونه شاهد سرعت یاران پیامبر براى بیعت با آن حضرت بوده‌اند و اینکه چگونه تسلیم نظر رسول خدا بودند. خردمندان قریش گفتند، هیچ چیزى بهتر از آن نیست که با محمد مصالحه کنیم که امسال را برگردد و سال آینده مراجعت کند و سه روز اقامت کند، و قربانی هایش را بکشد و باز گردد، و در سرزمین ما اقامت کند، بدون اینکه به شهر درآید. همگى بر این کار اتفاق کردند. [۱۳]

مفاد صلحنامه

پس از بحث هاى فراوان، قرار شد تا عهدنامه نوشته شود. امام على (ع) مأمور نوشتن صلحنامه شد. [۱۴] رسول خدا(ص) در ابتدا فرمود تا چنین بنویسد: بسم الله الرحمن الرحیم؛ اما سهیل اعتراض کرد و گفت: ما «رحمن» را نمى ‌شناسیم. پیش از آن در مکه نیز مشرکان نسبت به کلمه «رحمان» حساسیت داشته و اظهار مى‌ کردند که او را نمى‌شناسند. پس از اصرار سهیل قرار شد تا به نوشتن «باسمک اللهم» که مورد توافق دو طرف بود اکتفا شود.

جمله بعد این بود: این آن چیزى است که رسول الله و ... بر آن توافق کرده؛ سهیل به نوشتن «رسول الله» اعتراض کرد و گفت: تنها باید نام خود و پدرت باشد، چون ما تو را رسول خدا نمى‌دانیم. صداى اعتراض مسلمانان برخاست. اعتراض سهیل در قالب یک قرارداد مورد توافق دو طرف وارد بود و لذا رسول خدا (ص) مسلمانان را ساکت کرد و قرار شد تا «محمد بن عبدالله» نوشته شود. رسول خدا (ص) به امام فرمود تا عنوان «رسول الله» را از معاهده محو کند. امیرالمؤمنین عرض کردند دست او نمى‌ تواند این عنوان را محو کند. حضرت فرمودند: محل آن را به من نشان دهد تا پاک کنم و امام چنین کرد. [۱۵]

در نهایت آنچه که بر آن توافق شد عبارت از این چند اصل بود:

  1. ده سال جنگ متوقف شده، مردم در امنیت باشند و هیچگونه سرقت پنهانى و یا خیانت صورت نگیرد.
  2. هر طایفه و قبیله‌ اى مایل باشند مى ‌توانند با محمد (ص) یا با قریش هم پیمان باشند.
  3. اگر کسى از اصحاب محمد به سوى قریش باز گردد، به سوى محمد بازگردانده نمى ‌شود، اما اگر کسى بدون اجازه ولى خود نزد محمد رفت، باید به مکه بازگردانده شود.
  4. محمد (ص) و اصحابش آن سال را به مدینه بازگردند و سال آینده مى‌ توانند براى سه روز در مکه بمانند و جز سلاح مسافر، سلاح دیگرى همراه نخواهند داشت و آن شمشیر غلاف شده است. [۱۶]

در نقلى دیگر آمده که ضمن معاهده، بدین نکته تصریح شده بود که هر کدام از اصحاب محمد که براى حج یا عمره به مکه مى‌آیند، امنیت خواهند داشت، چنانکه هر فرد قریشى که براى رفتن به شام یا مصر، از مدینه عبور کند، جان و مالش در امان خواهد بود. [۱۷]

چون عهدنامه نوشته شد، سهیل بن عمرو گفت: باید پیش من باشد. و رسول خدا (ص) فرمود: نه، پیش من باقى مى‌ ماند. و نسخه دیگرى نوشتند که پیامبر (ص)، نسخه اول و سهیل بن عمرو نسخه دوم را گرفتند، و نسخه دوم در دست سهیل بود. در این هنگام قبیله‌ خزاعه بپا خاستند و گفتند: ما به آیین و پیمان محمد (ص) مى ‌پیوندیم، و ما با خویشاوندان خود هم ‌عقیده‌ ایم. قبیله بنى بکر هم گفتند: ما، هم عقیده قریش هستیم و در این مورد از طرف افراد دیگر قبیله هم، نمایندگى داریم. [۱۸]

پانویس

  1. یاقوت حموی، ذیل ماده
  2. یاقوت حموی، ذیل ماده
  3. المغازى، ج ۲، ص ۵۷۲
  4. المغازى/ترجمه،متن،ص:۴۳۳
  5. المغازى، ج ۲، ص ۵۷۳؛ إمتاع الاسماع، ج ۱، ص ۲۷۵
  6. محمد بن موسی بن عقبة، المغازی النبویة، تحقیق حسین مرادی نسب، ص320
  7. بلاذری،انساب الاشراف،ج3، ص463
  8. الطبقات الکبری،ج2، ص73
  9. السیرة النبویه، ابن هشام، ج ۳، ص ۳۰۹؛ سبل الهدى والرشاد، ج ۵، صص ۷۱- ۶۱؛ المغازى، ج ۲، ص ۵۹۲[ و قریشٌ قومٌ قد اضرّتْ بهم الحرب ونَهَکتْهم‌]
  10. المغازى، ج ۲، ص ۶۰۴
  11. المغازى/ترجمه،متن،ص:۴۵۸
  12. طبقات الکبرى، ج ۲، ص ۹۹؛ زمانى که عمر این مسأله را شنید دستور داد تا آن درخت را قطع کنند؛ طبقات الکبرى، ج ۲، ص ۱۰۰؛ سبل الهدى والرشاد، ج ۵، ص ۸۴؛ جابربن عبدالله در دوره‌اى که چشم خود را از دست داده بود گفت: اگر چشمم مى‌دید به‌طور دقیق محل درخت را به شما نشان مى ‌دادم، سبل الهدى، ج ۵، ص ۱۲۲
  13. طبقات الکبرى، ج ۲، ص ۹۹؛ زمانى که عمر این مسأله را شنید دستور داد تا آن درخت را قطع کنند؛ طبقات الکبرى، ج ۲، ص ۱۰۰؛ سبل الهدى والرشاد، ج ۵، ص ۸۴؛ جابربن عبدالله در دوره‌اى که چشم خود را از دست داده بود گفت: اگر چشمم مى‌دید به‌طور دقیق محل درخت را به شما نشان مى ‌دادم، سبل الهدى، ج ۵، ص ۱۲۲
  14. معمر مى‌گوید: از زهرى درباره کاتب معاهده حدیبیه سؤال کردم، خندید و گفت: على بن ابیطالب علیهما السلام؛ اما اگر از اینان( یعنى بنى‌امیه) سؤال کنى، خواهند گفت: عثمان؛ المصنف، عبدالرزاق، ج ۵، ص ۳۴۳؛ چشم زهرى روشن که ببیند برخى کاتب را محمد بن مسلمه معرفى کردند؛ سبل الهدى والرشاد، ج ۵، ص ۱۲۳
  15. المغازى، ج ۲، ص ۶۱۰؛ بعدها در جنگ صفین، امیرمؤمنان على علیه السلام به استناد همین واقعه، اعتراض پیروان خویش را دایر بر چرایى حذف کلمه «امیرالمؤمنین» از پیمان صلح یکساله با معاویه، پاسخ دادند. نک: مجمع البیان، ج ۹، ص ۱۱۸؛ المصنف، ابن ابى شیبه، ج ۷، ص ۳۸۳؛ سبل الهدى والرشاد، ج ۵، ص ۱۲۳
  16. انساب الاشراف، ج ۱، ص ۳۵۰؛ طبقات الکبرى، ج ۲، ص ۹۷؛ مجمع البیان، ج ۹، ص ۱۱۸؛ اعلام الورى، ص ۵۱، مکاتیب الرسول، ج ۱، ص ۲۷۵
  17. المصنف، ابن ابى شیبه، ج ۷، ص ۳۸۵؛ انساب الاشراف، ج ۱، ص ۳۵۱
  18. المغازى/ترجمه،متن،ص:۴۶۶