خالد بن ولید

از ویکی‌وحدت، دانشنامۀ مجازی
پرش به ناوبری پرش به جستجو
خالد بن ولید
نام خالد بن ولید
نام کامل خالد بن ولید بن مُغیرةبن عبدالله بن عمر(عُمَیر) بن مَخزوم قرشی مخزومی
نام های دیگر سیف‌الله (شمشیر خدا) • ابوسلیمان
لقب سیف الله المسلول (نزد اهل سنت)
محل زندگی مکهمدینه
زمان اسلام آوردن ۱ صفر سال هشتم • پیش از فتح مکه
حضور در جنگ‌ها جنگ بدر • احد و احزاب در صف مشرکین • جنگ موتهفتح مکه • جنگ حنین • دوران خلفاء • جنگ‌های ردّه • جنگ با ایران و فتح شام
دیگر فعالیت‌ها کشتار تعدادی از افراد بنی جَذِیمه پس از مسلمان شدن • شکست دادن أُکَیدِربن عبدالملک • حاکم مسیحی دُومَةُ الْجَنْدَل و اقدامات مخفیانه بر ضد امام علی (ع)
درگذشت ۲۱ یا ۲۲ق شام
آرامگاه احتمالی مسجد خالد بن ولید • حمص • سوریه

خالد بن ولید بن مغیره مخزومی ابو سلیمان، یکی از صحابه پیامبر اسلام بود که به او لقب «سیف الدین» (شمشیر برنده خدا) را داده‌اند. پدرش، ولید بن مغیره، از سرسخت‌ترین دشمنان اسلام و از نخستین کسانی بود که پیامبر را مسخره کرد، و مادرش، لبابه صغری، دختر حارث بن حزن هلالی، خواهر میمونه و لبابه کبری، همسر عباس بن عبدالمطلب، بود. او منطقه حیره را فتح کرد و در فتوحات شام شرکت داشت.

خالد در جنگ‌های اسلامی تلاش‌های قابل توجهی داشته ولی مردی بی باک و سفاک بود و از خونریزی دریغ نداشت. این شجاعت و بی‌باکی خالد در جنگ‌ها، طبق آنچه وی می‌گوید، در نتیجه اعتماد بر موی پیامبر اسلام(ص) بوده است که در کلاه خود قرار داده بود؛ نقل شده، در جنگ یرموک کلاه خود را گم کرد. دستور داد جستجو کرده آن را بیابند. پس از آنکه پیدا شد، به او گفتند: این کلاه آن قدر ارزش ندارد که این اندازه به آن اهمیت می‌دهی؟

خالد پاسخ داد: "ارزش آن نه از جهت کلاه بودن آن است، بلکه برای آن است که پیامبر(ص) در عمره‌ای که به جا آورد، سر خود را تراشید و مردم برای به دست آوردن موی حضرت به طرف ایشان هجوم آوردند. من یک تار از موی جلو سر حضرت را گرفته و در این کلاه قرار دادم و با این کلاه در هر جنگی شرکت کردم، پیروز شدم".

کنیه و قبیله

خالد بن ولید بن مُغیرة بن عبدالله بن عمر (عُمَیر) بن مَخزوم قرشی مخزومی از خاندان بنی‌مخزوم قریش بود. کنیه‌اش ابوسلیمان [۱] و به روایتی ابوالولید [۲] بود. خاندان او یکی از خاندان‌های بزرگ و مهم قبیله قریش، بود که با بنی هاشم رقابت می‌کردند. [۳]

ولادت و نسب

هرچند مورخان تاریخ تولد خالد را ذکر نکرده‌اند، اما باتوجه به تاریخ وفات و سن وی در هنگام مرگ می‌توان حدس زد که او در حدود ۲۶ سال پیش از مبعث پیامبر اسلام (۵۸۴م)، در مکه متولد شده است. پدرش، ولیدبن مغیره، از اشراف و بزرگان قریش محسوب می‌شد [۴] و مادرش، عَصْماء (لُبابه صغرا یا کبرا)، دختر حارث بن حَرْب (یا حَزْن/ حَزْم) است که نسبش به قبیله قَیس عیلان بن مُضَر می‌رسد. [۵]

از مشهور‌ترین عموهای ولید یکی ابواُمَیة بن مغیره بود که گفته شده است اختلاف قبایل قریش را درباره چگونگی گذاشتن حجرالاسود به هنگام بازسازی کعبه با پیشنهاد تعیین داور حل کرد و گفت قریش نخستین کسی را که از در مسجد وارد شود، حَکَم قرار دهند [۶] و دیگری، هشام بن مُغیره که از اشراف قریش و فرمانده بنی مخزوم در جنگ فِجار بود. با مرگ وی قریشیان سه سال بازار برپا نکردند و مرگ وی را مبدأ تاریخ خود قرار دادند. [۷] میمونه دختر حارث (همسر پیامبر) و لُبابه امّ الفضل (همسر عباس بن عبدالمطلب و مادربزرگ خلفای عباسی)، خاله‌های خالد بودند.

پدر خالد

پدر خالد، ولید بن مغیرة بن عبدالله، یکی از بزرگان قریش و از سران کفار و از دشمنان سر سخت رسول خدا(ص) بود. [۸] او کسی بود که پیامبر(ص) را ساحر خطاب کرد. [۹]

زمانی که خالد "عزی" [۱۰] را از بین برد، به پیامبر(ص) گفت: "ای رسول خدا! سپاس خدایی را که ما را گرامی‌داشت و از هلاکت رهایی بخشید؛ من پدرم را می‌دیدم که صد رأس شتر و گوسفند، به عنوان هدیه برای بت عزی می‌برد و آنجا ذبح می‌کرد و سه روز آنجا می‌ماند و سپس خوشحال به خانه بر می‌گشت. پس نگاه می‌کنم به دینی که پدرم به آن دین از دنیا رفت و آن عقیده‌ای که با آن زندگی می‌کرد؛ چگونه فریب خورده بود که برای چیزی که نمی‌بیند و نمی‌شنود و سود و ضرری نمی‌رساند، قربانی می‌کرد". [۱۱]

اسلام آوردن خالد

خالد بن ولید، پس از صلح حدیبیه و در سال ششم هجری اسلام اختیار کرد، اما این ایمان، ایمان پایداری نبود چرا که خیلی زود از آن دست برداشت. از خود او نقل شده که در ماجرای عمره قضیه در سال هفتم هجری غیبت کردم و داخل شدن رسول خدا(ص) را به مکه ندیدم و برادرم ولید بن ولید مسلمان شده و همراه پیامبر عمره به جا آورده بود. رسول خدا(ص) درباره من از او پرسیده بود که ولید گفته بود: خدا او را خواهد آورد! در این هنگام ولید نامه‌ای برای من به این شرح نوشت: "به نام خداوند بخشنده مهربان؛ اما بعد، من چیزی عجیب‌تر از برگشت تو از اسلام ندیدم و عقل تو عقل توست (این کار از تو بر می‌آید) و رسول خدا درباره تو از من سؤال کرد و من گفتم خدا او را خواهد آورد و حضرت فرمود: "مثل او جاهل به اسلام ندیدم واگر زیرکی و تلاشش را در یاری مسلمانان بر ضد مشرکان به کار می‌برد برای او بهتر بود و ما او را بر دیگران مقدم می‌کردیم". پس ای برادر! برگرد و گذشته را جبران کن که شرایط حساسی را از دست دادی". زمانی که نامه را خواندم، از شنیدن سخن رسول خدا(ص) خوشحال شدم و رغبتم به اسلام زیاد شد و تصمیم گرفتم دوباره نزد پیامبر(ص) بروم. [۱۲]

زمانی که می‌خواستم نزد رسول خدا(ص) بروم، با خود گفتم با چه کسی بروم. دراین هنگام صفوان بن امیه را دیدم و به او گفتم: ای ابا وهب! آیا وضعیت مان را نمی‌بینی؟ ما کم تعداد هستیم و محمد بر عرب و عجم غلبه کرده، پس اگر نزد محمد برویم و از او پیروی کنیم، ما نیز به خاطر شرف محمد، شرف و عزت پیدا می‌کنیم!

صفوان گفت: "اگر از قریش کسی جز من باقی نماند، باز هم از او پیروی نخواهم کرد. از او جدا شدم و عکرمة بن ابی جهل را دیدم. او نیز همان حرف‌های صفوان را زد. وقتی از منزل حرکت کردم، در مسیر، عمرو بن العاص را دیدم. او از من پرسید: به کجا می‌روی؟ من گفتم: تو کجا می‌روی؟ او گفت: "چه چیزی باعث خروج تو از شهر شده است؟" من گفتم: داخل شدن در اسلام و پیروی از محمد.

او گفت: "من هم به همین خاطر از شهر خارج شدم". پس ما با هم همراه شدیم و در مدینه به حضور رسول خدا(ص) رفته و اسلام آوردیم. خالد زمان ورودشان را به مدینه ماه صفر سال هشتم هجری ذکر می‌کند. [۱۳]

او قبل از مسلمان شدن در سال ششم یا هفتم هجری، در همه جنگ‌های کار با پیامبر اسلام(ص) در لشکر کفار بود و همیشه جلوی لشکر حرکت می‌کرد. [۱۴]

او زمان زیادی از حیات رسول خدا(ص) را درک نکرد و در این زمان نسبتا کوتاه نیز تلاش چندانی برای کسب علم و شنیدن معارف از زبان رسول خدا(ص) نداشت، به گونه‌ای که فقط دو حدیث از او در صحیحین نقل شده است. [۱۵]

یادگیری قرآن و حتی حفظ الفاظ قرآن همواره مورد توجه اصحاب رسول گرامی اسلام(ص) بود و با وجود جنگ‌ها و مشکلات محرومیت‌ها و هجرت‌ها همواره اصحاب رسول خدا(ص) در پی یادگیری قرآن بودند. اما خالد بن ولید می‌گوید که بسیاری از قرآن را یاد نگرفته و این کار خود را با مشغول بودن در جهاد توجیه می‌کند. [۱۶]

سرانجام خالد

خالد، هنگام مرگ از این که بعد از شرکت در جنگ‌های متعدد در بستر از دنیا می‌رود، ناراحت بود و می‌گفت: "در صد جنگ شرکت کردم و اکنون مانند چهار پایان می‌میرم". [۱۷]

وی در سال ۲۱ هجری و در زمان خلافت عمر در حمص از دنیا رفت و همان جا به خاک سپرده شد. [۱۸]

برخی، وفات او را در سال ۲۰ هجری دانسته‌اند. [۱۹] وی هنگام وفات، شصت ساله بود. [۲۰] همچنین همه فزرندان خالد از دنیا رفتند و فرزندی از خانواده او باقی نماند و نسل او منقرض شد و خانه‌هایشان در مدینه به عنوان ارث به ایوب بن سلمه رسید. [۲۱]

پانویس

  1. ابن سعد، الطبقات الکبری، ۱۹۶۸م، ج۷، ص۳۹۴؛ زبیری، نسب قریش، ۱۹۵۳م، ص۳۲۰؛ ابن عبدالبرّ، الإستیعاب، ۱۴۱۲ق، ج۲، ص۴۲۷
  2. ابن عبدالبرّ، الإستیعاب، ۱۴۱۲ق، ج۲، ص۴۲۷. رجوع کنید به شلبی، تاریخ سیف اللّه خالدبن الولید، ۱۹۳۳م، ص۲۰ـ۲۴
  3. ابوالفرج اصفهانی، کتاب‌الاغانى، قاهره، ج۱۶، ص۱۹۴
  4. ابوالفرج اصفهانی، کتاب‌الاغانى، قاهره، ج۱۶، ص۱۹۴
  5. ابن سعد، الطبقات الکبری، ۱۹۶۸م، ج۷، ص۳۹۴؛ زبیری، نسب قریش، ۱۹۵۳م، ص۳۲۲؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، بیروت، ج۱۶، ص۲۲۰
  6. ابن هشام، السیره النبویه، ۱۹۳۶م، ج۱، ص۲۰۹
  7. ابن قدامه، التبیین، ۱۴۰۸ق، ص۳۵۵؛ شلبی، تاریخ سیف اللّه خالدبن الولید، ۱۹۳۳م، ص۲۶
  8. تفسیر بغوی، بغوی، ج۲، ص۱۶۳؛ زاد المسیر، ابن جوزی، ج۳، ص۱۴۰؛ تفسیر بحر المحیط، ابن حبان، ج۴، ص۳۰۶
  9. تفسیر سمعانی، سمعانی، ج۶، ص۴۲
  10. یکی از بزرگ‌ترین بت‌های زمان جاهلیت
  11. المغازی، واقدی، ج۳، ص۸۷۴
  12. المغازی، واقدی، ج۲، ص۷۴۶-۷۴۷
  13. المغازی، واقدی، ج۲، ص۷۴۹
  14. الاصابه، ابن حجر، ج۲، ص۲۱۵
  15. أمتاع الأسماع، مقریزی، ج۱۲، ص۱۰
  16. الاصابه، ابن حجر، ج۲، ص۲۱۸؛ المصنف، ابن ابی شیبه، ج۲، ص۴۱۳؛ البرهان، زرکشی، ج۱، ص۴۶۹؛ تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۱۶، ص۲۵۰
  17. الاستیعاب، ابن عبدالبر، ج۲، ص۴۳۰؛ اسدالغابه، ابن اثیر، ج۲، ص۹۵؛ تفسیر ابن کثیر، ابن کثیر، ج۱، ص۳۰۶؛ تهذیب الکمال، مزی، ج۸، ص۱۸۹؛ سیر اعلام النبلاء، ذهبی، ج۱، ص۳۸۲
  18. الاستیعاب، ابن عبدالبر، ج۲، ص۴۳۰؛ اسدالغابه، ابن اثیر، ج۱، ص۵۸۸؛ امتاع الأسماع، مقریزی، ج۱۲، ص۱۰؛ تهذیب الکمال، مزی، ج۸، ص۱۸۹
  19. انساب الاشراف، بلاذری، ج۵، ص۱۰۹
  20. سیر أعلام النبلاء، ذهبی، ج۱، ص۳۶۸
  21. اسدالغابه، ابن اثیر، ج۲، ص۹۶؛ عمدة القاری، عینی، ج۱۶، ص۲۴۵؛ تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۱۶، ص۲۱۴؛ تهذیب الکمال، مزی، ج۸، ص۱۷۵؛ تهذیب التهذیب، ابن حجر، ج۳، ص۱۰۴؛ الوافی بالوفیات، صفدی، ج۱۳، ص۱۶۴؛ اعیان الشیعه، امین عاملی، ج۶، ص۲۹۹