ابوسعیدیه

از ویکی‌وحدت، دانشنامۀ مجازی
پرش به ناوبری پرش به جستجو

ابوسعیدیه به پیروان حسن بن بهرام الجنّابى از اهالى بندر گناوه که مکنى به ابوسعید بود گفته می‌شود. وى از بزرگان «قرامطه» به شمار مى‌‏رود.

تاریخچه ابوسعیدیه

ابن‌حوقل می‌گوید ابوسعید نخست در بصره آرد فروش بود و از طرف عبدان کاتب که دامادى حمدان قرمط را داشت به فارس فرستاده شد و از آنجا به بحرین یا احساء کنونى رفت و مأمور دعوت در آن ناحیه شد. ابوسعید در سال 286 هجری قمری به بحرین یا احساء آمد و گروهى از اعراب بیابان و «کیسانیه» و «قرامطه» بر او گرد آمدند. از ایشان لشکرى فراهم آورد و شهر «هجر» را که مرکز احساء بود، محاصره کرده به تصرف خود در آورد. خلیفه معتضد باللّه عباسى لشکرى به سردارى عباس بن عمر به جنگ او فرستاد و این لشکر شکست‏ خورد و سپس بر احساء (لحساء) و قطیف و دیگر شهرهاى بحرین دست یافت. ابوسعید را که پیروانش به لقب «سید» مى‏ خواندند، سرانجام در شهر هجر به دست خادم صقلابى (اسلاوى) خود در حمام به قتل رسید (301 ه).پس از او پسرش ابوطاهر سلیمان بن ابى سعید، به جاى وى نشست و بر سراسر بحرین (احساء) استیلا یافت. در سال 317 ه به مکّه حمله کرد، و در روز ترویه بر گروه حاجیان حمله برد و شمار بسیارى از آنان را به قتل رساند و حجر الاسود را از کنار کعبه آورد و جزو اموال غارتى به هجر برد، همچنین در خانه کعبه را کنده و کشتگان را در چاه زمزم بیفکند.اما در مورد حجر الاسود، چون عبیداللّه مهدى صاحب افریقا از آن امر آگاه شد، آن کار ابوطاهر را زشت پنداشت و نامه ‏اى به وى نوشته گفت که آن سنگ را دیگر باره به کعبه بازگرداند و ابوطاهر حجر الاسود را به کعبه فرستاد. گویند ابوطاهر سلیمان بن ابى سعید در شهر هیت کشته شد و سبب مرگ او آن بود که زنى از بام خانه خود خشتى بر سر او کوبید و مغزش را پریشان کرد.(332 ه).ناصر خسرو قبادیانى شاعر و حکیم معروف ایرانى، مشاهدات خود را از لحساء و فرقه ابوسعیدیه در سفرنامه خود چنین مى‏ نویسد: لحساء شهری است که همه سواد و روستاى او حصارى است و چهار باروى قوى از پس یکدیگر در گرد او کشیده است از گل محکم و میان هر دو دیوار؛ قریب یک فرسنگ باشد و چشمه‏ هاى آب عظیم است در آن شهر که هر یک پنج آسیا گرد باشد و همه این آب در ولایت بر کار گیرند که از دیوار بیرون نشود و شهرى جلیل در میان این حصار نهاده است با همه امکاناتی که در شهرهاى بزرگ باشد.

عقاید مذهبی ابوسیعدیه

ناصر خسرو می‌نویسد: گفته‌اند سلطان آن دیار مردى بود شریف و او مردم را از مسلمانى بازداشته بود و گفته نماز و روزه از شما بر گرفتم و دعوت کرده بود آن مردم را که مرجع شما با من نیست و نام او بو سعید بوده است. چون از اهل آن شهر پرسند که چه مذهب دارید، گویند که ما بوسعیدى ‏ایم. نماز نکنند و روزه ندارند، و لیکن بر محمّد مصطفى (ص) و پیامبری او مقرّند. بو سعید به ایشان گفته است که من باز پیش شما می آیم یعنى پس از وفات و قبر او در شهر لحساء است و مزاری نیکو جهت بر قبر او ساخته‏ اند و نسبت به شش فرزند خود وصیت کرده است که این پادشاهى را نگاه دارند و محافظت کنند رعیت را به عدل و داد و مخالفت یکدیگر نکنند تا من بازآیم، اکنون ایشان را قصرى عظیم است که دار الملک ایشان است، و تختى که شش ملک به یک جاى‏ بر آن نشینند، و به اتفاق یکدیگر فرمان دهند و حکم کنند و شش وزیر دارند. پس این شش ملک بر یک تخت بنشینند و شش وزیر بر تختى دیگر و هر کار که باشد به کنکاج یکدیگر مى‏ سازند.اگر کسى نماز بخواند او را بازندارند و لیکن خود نماز نمی خوانند و چون سلطان بر نشیند هر که با وى سخن گوید او را جواب خوش دهد و تواضع کند و هرگز شراب نخورند و پیوسته اسبى تنگ بسته با طوق و سرافسار به در گورخانه بو سعید به نوبت بداشته باشند روز و شب، یعنى چون بو سعید برخیزد بر آن اسب نشیند و گویند: بو سعید به فرزندانش گفته است که چون من بیایم و شما مرا بازنشناسید نشان آن باشد که مرا با شمشیر من گردن بزنید، اگر من باشم در حال زنده شوم و آن قاعده بدان سبب نهاده است تا کسى مدعى بو سعیدى نشود.در شهر لحساء گوشت همه حیوانات فروشند چون گربه و سگ و خر و گاو و گوسفند و غیره و هرچه فروشند سر و پوست آن حیوان نزدیک گوشتش نهاده باشد تا خریدار داند که چه مى ‏خرد. آنجا سگ را فربه کنند، همچون گوسفند معلوف تا از فربهى چنان شود که رفتن نتواند و بعد از آن بکشند و بخورند.[۱]

پانویس

  1. محمد جواد مشکور، فرهنگ فرق اسلامی، مشهد، انتشارات آستان قدس رضوی، سال 1372 شمسی، چاپ دوم، ص 18